از دیروز دوباره طراحی رو شروع کردم. نمیدونم چه مدت فاصله افتاد! دو هفته؟ سه هفته؟ فقط میدونم تو این مدت هیچ حالم خوب نبود. از همه نظر! کمی به امور خونه میرسیدم و داروهای مامان رو سر وقت بهش میدادم و بعد مینشستم به وبگردی یا تماشای سریال. و البته خبرها رو با دقت دنبال میکردم. همه چیز به شدت داره خستهکننده میشه. من یکی که دیگه کمکم دارم توانم رو از دست میدم.
تا کی باید خبر کشتار هموطنهامون رو بخونیم؟ تا کی باید مشکلات اقتصادی داشته باشیم؟ و تنش و التهاب جنگ رو تحمل کنیم؟ چرا همیشه این وسط مردم بیگناه باید تاوان حماقت سیاستمدارها رو بدن؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟
سعی میکنم طراحی کنم چون تنها چیزی که این روزها کمی حالم رو خوب میکنه همین طراحیه. چند روز پیش تو گروه طراحان گفتند تایپوگرافی کلمه ایران رو اگه میتونیم انجام بدیم. جالبه که من یه ماه پیش قصد داشتم طراحی کنم اما به همون دلایلی که گفتم به تأخیر افتاد. با همهی اینها دیروز انجام دادم و از نتیجه هم راضیام. یه طرح قدیمی، که تقریبا یه ماه و نیم پیش، انجام دادم رو هم میفرستم و بعلاوه چند طرح برای بولت ژورنال. اگه رسیدم طرحهای بیشتری میکشم ولی بعید میدونم با این حال و روز خودم و مملکت جونی برای طرحهای دیگه برام بمونه.
ادامه مطلب
پنجشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۴، 12:56  توسط شبگرد
|
صبح متوجه شدم طرحهای جدیدم روی سایته. همونی که تایپوگرافی «اندکی صبر، سحر نزدیک است» رو انجام دادم. تایپوگرافی و حتی آمادهسازی طرح دوم رو هم درست کردم ولی هنوز نفرستادم. و البته ایدههای بکر و تازه دیگه هم دارم که همچنان دستم به کار نمیره.
روزهای عجیب و غریبی رو داریم پشت سر میگذاریم. روزهای تاریخی و سرنوشتساز.
ادامه مطلب
یکشنبه ۳ اسفند ۱۴۰۴، 15:54  توسط شبگرد
|
دستم به طراحی نمیره... اتاقم ریخت و پاشه... امروز فقط کمی حیاط پشتی، سمت آشپزخونه رو مرتب کردم. واقعا کثیف بود. درهم برهم بود. حالا کمی قابل تحمل شد ولی جا داره مرتبتر و تمیزترش کنم.
قبل از ظهر خاله منور و دایی کاظم اومدند. میخواستند وصیتنامه مامان رو تنظیم کنند و بعضی از مدارک رو با خودشون بردند.
بچهها نمیخواستند امروز بیان چون دیروز رستا رو واکسن زده بودند و تب کرده بود. اما بعد از ظهر اومدند. کمی سبزی خوردن و همین طور سبزی برای آش رشته خریدند و الان مشغول آش درست کردن هستند.
بعد از ظهر کار مفید خاصی انجام ندادم. دارم قسمتهای آخر فصل چهارم سریال Stranger Things رو میبینم. از بس بیحوصله و کلافهم.
پنجشنبه ۳۰ بهمن ۱۴۰۴، 16:18  توسط شبگرد
|
در روزهای گذشته اونقدر اتفاقهای شخصی و اجتماعی افتاد که نمیدونم از کجا شروع کنم! ولی دوست دارم به بعضی از اونها اشاره کنم تا دست کم تو این وبلاگ ثبت کرده باشم و از یادم نرن.
اولین چیزی که دوست دارم بهش اشاره کنم مصاحبه گلشیفته فراهانی با شبکه فرانسوی بود که همه ریختند رو سرش و گفتند داره از جمهوری اسلامی دفاع میکنه! چرا؟ چون تو مصاحبهش گفته بود حمله نظامی به ایران راه حل خوبی نیست. من کل مصاحبه رو دیدم و فقط همین یه جمله بود که همه رو عصبانی کرد. اصلا هم سر در نمیآرم چرا. متوجهم که این نظام به پوسیدگی رسیده و به زودی فروپاشیده میشه ولی نمیفهمم چرا ایرانیها برای فرار از این بنبست دست به دامن بیگانگانی دارند میشن که پیشتر، همین تابستون، به ایران حمله کرده بودند و نظامی و غیرنظامی رو کشتند. چرا فکر میکنند آمریکا یا اسراییل قراره با جنگ و خرابیهایی که احتمالا به بار میآرن اوضاع رو به نفع ایران (؟) تغییر بدن و خودشون این وسط هیچ سودی نمیبرند؟
شخصا با این نظام مشکل دارم ولی در این مورد خاص با فراهانی همعقیدهم و پهلوی یا هر شخص دیگهای که فکر میکنه توان مقابله با این نظام رو داره باید استراتژی خودش رو هم داشته باشه و نه اینکه چشم به دهن ترامپ و ترامپها بدوزه و منتظر بمونه تا اونها تصمیم بگیرند و بعد وارد عمل شه. کما اینکه چنین چیزی به وضوح داره اتفاق میافته.
بگذریم! دیروز بعد از مدتها به مزرعه سر زدم و زنعمو رو دیدم. بهم گفت شوهر زهرا اون رو از خونه بیرون کرد و الان با دخترش تو خونه پدریش زندگی میکنه. اونقدر ناراحت شدم که حد نداشت. طفلک! حدود شصت سالهش هست و اون وقت شوهر معتادش توقع داره خرج خونه و زندگی رو زنش بده! و به خاطر اینکه کار نمیکنه بیرونش کرد. واقعا چه چیزهایی که آدم نمیبینه و نمیشنوه! نزدیک بود به زنعمو بگم بهش پیغام بده برگرده تو زمینمون کار کنه. حتی یه اشاره کوتاه هم کردم. عصر دیروز هم زنعمو زینب و فریبا اومدند به مامان سر زدند و مامان خودش قضیه زهرا رو پیش کشید. زنعمو گفت من بهت نگفتم به مامان نگو! خندیدم و گفتم طاقت نیاوردم! سر این قضیه هم کمی شوخی کردیم و خندیدیم. ولی شوهر زهرا خونهشون رو کرده شیرهکشخونه. اعتیاد چهها که به روز آدم و خانوادهش نمیآره!!
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴، 14:31  توسط شبگرد
|
چرا امیدم رو به امید از دست دادم؟
دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، 14:15  توسط شبگرد
|
چرا اینقدر از جاهایی که بیست و چهار ساعته بازند خوشم میآد؟ البته به جز مراکز درمانی! مثلا دوست دارم عضو کتابخونههایی باشم که هر لحظه که دلم خواست برم و از خدماتش استفاده کنم. یا به فروشگاهها و رستورانهایی برم که حتی بعد از نیمه شب هم باز هستند. یا در ادارههایی کار کنم که شب و روز براشون یکیه.
چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱۴۰۴، 15:15  توسط شبگرد
|
با وجود اینکه فقط دو سه روز از انتشار طرحهام میگذره حدود ده تا فروش داشتم! همون طور که پیشبینی کرده بودم استقبال ازشون خوبه و احتمالا تا پایان سال فروش بالایی خواهم داشت.
ضمنا امروز آمادهسازی ۱۴ طرح رو انجام دادم. سعی میکنم ۱۴ تای دیگه رو هم تا زمان خواب انجام بدم و اگر تلگرام وصل شد (یا شاید هم باز در بله؟) براشون بفرستم. این مرحله آمادهسازی رو همیشه با تأخیر زیاد انجام میدم. واقعا خود طراحی یه طرف، و مرحله آمادهسازی طرف دیگه! چیز خاصی هم نداره ولی لفتش میدم.
دیروز ایدههای جدیدی در مورد نوارهای برگ یا گل به ذهنم رسید و قصد دارم به زودی روشون کار کنم.
چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱۴۰۴، 14:40  توسط شبگرد
|
چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱۴۰۴، 9:52  توسط شبگرد
باید موفق شم چون چارهای جز موفقیت ندارم. این راه رو طی نکردم که آخرش هیچ چی به هیچ چی بشه! میخوام نتیجه تلاشم رو ببینم.
دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، 16:33  توسط شبگرد
|
وقتی چیزی از خودم به جا میگذارم و دوباره بهش رجوع میکنم حس عجیب و کمابیش غیرقابلوصفی بهم دست میده. مثلا وقتی لحظاتی پیش داشتم به استیکرهایی که در یکی دو سال گذشته طراحی کردم نگاه میکردم باورم نمیشد حدود دو سال گذشت، یا در طول این مدت چنین طرحهایی زدم. حس لذتبخشی هم هست، چون انگار از اون روزها و ساعتهایی که داشتم تونستم درست استفاده کنم و اون طرحها لحظههایی از عمرم رو در خودشون دارند و ثبت کردند. انگار تاریخچه زندگیم رو داشتم مرور میکردم. از این بابت خوشحالم و قصد دارم تا اونجا که در توانم هست به طراحی ادامه بدم. و خدا رو چه دیدی! شاید به این تاریخچه چیزهای دیگهای هم اضافه کردم!؟ کارهای خلاقانهتر، متنوعتر، و صد البته لذتبخشتر!
پ.ن: کارم رو عاشقانه دوست دارم.
دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، 16:30  توسط شبگرد
|
بالاخره طرحهایی که یکی دو ماه پیش فرستاده بودم رو روی سایت قرار دادند. البته بعد از چند بار پیگیری!
سعی میکنم تا آخر این هفته آمادهسازی طرحهای جدیدم رو تموم کنم و بفرستم. این طرحها تایپوگرافی دو متن کوتاه هستند. یکی «اندکی صبر، سحر نزدیک است» و یکی دیگه «کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من». بانمک شدند و حدس میزنم مردم هم ازشون استقبال میکنند.
دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، 8:34  توسط شبگرد
|
بعد از مدتها برای خودم دفتر طراحی خریدم. در قطع ۳۰ در ۳۰. با کاغذ نخودی ۱۲۰ گرم. خوشگله. میخوام با طرحهام خوشگلترش کنم :)
ادامه مطلب
شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، 18:17  توسط شبگرد
|
دلم برای نبودن تنگ شده. برای یه جای دور تو یه خونه دنج و گرم و نرم، با یه عالم کتاب. یه جا که فقط بخونم و بنویسم. فارغ از دنیا و آدمها، بنشینم کنار شومینه و به سوختن هیزمها زل بزنم و غرق در خیال شم... اما نمیتونم. بیماری مامان یه طرف، مسئولیتهایی که روز به روز بیشتر میشن یه طرف، وضعیت مملکت یه طرف، بیثباتی و شرایط بد اقتصادی یه طرف، تنهایی رو به بینهایتم هم طرف دیگه. خلاصه که از هر طرف تحت فشارم و جایی برای رویاپردازی نمیمونه.
جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، 6:42  توسط شبگرد
|
دلم گرفته. از درد زیاد دلم گرفته. و میدونم این درد تا ابد با من میمونه. باید باهاش کنار بیام. هر چند بعید میدونم با این حمام خونی که به راه انداختند توانایی کنار اومدن رو داشته باشم.
یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، 18:16  توسط شبگرد
|
فیلترشکنم تقریبا از کار افتاده و سرعت اینترنت افت و خیز داره. احتمالا تا ساعاتی دیگه همه چیز رو قطع میکنند.
پنجشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۴، 11:59  توسط شبگرد
|
متأسفانه این جوش و خروشی که بین مردم افتاده عقل از سرشون پرونده. درسته که همهی آدمها اهل مطالعه و تعمق نیستند ولی برام عجیبه وقتی حتی براشون توضیح میدی هم اصرار به نفهمی دارند.
این روزها تقریبا در اکثر گروههای تلگرامی بحث تغییر و تحولاتی هست که به وضوح در شهرهای مختلف ایران میبینیم و اعتراضاتی که داره گستردهتر میشه. تو یکی از این گروهها خانمی شروع کرد به بد و بیرا گفتن به افرادی که «چپ» هستند. وقتی ازشون پرسیدم منظور از چپ چیه، اونها رو بست به فحش. بهشون گفتم در حال حاضر تمام کسانی که مخالف نظام هستند چپ به حساب میآن. یعنی حتی خود شما هم چپ هستید. نگو که این احمق هنوز تو عالم نیم قرن پیش بود و به تودهایها که چپ بودند میگفت چپ. یعنی فهم و درکش از اصطلاح چپ صرفا تودهای بود. و بعد ادعای همهچیزدانی هم داشت خفهش میکرد.
واقعا شعور سیاسی بعضی از مردم زیر صفره و حتی به عقلشون نمیرسه این اصطلاحات رو حداقل گوگل کنند و ببینند چه معنایی داره و اصلا با تعریفی که توی ذهنشون ساختند فرق داره یا نه.
چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴، 13:13  توسط شبگرد
|
آماده سازی طرحها رو تکمیل کردم و فرستادم. احتمالا آخر هفته همهی طرحهام رو با هم منتشر میکنند. البته اگه از زمین و آسمون بلا نازل نشه. فکر کنم طرحهای جدیدم خیلی زود پرفروش شن. باید منتظر نتیجه بمونم.
سه شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۴، 6:22  توسط شبگرد
|
صبح قبل از صبحانه، حدود یک یا یک ساعت و نیم، روی سه طرح کار کردم که با حال و هوای این روزهامونه. بلافاصله از هر کدوم شش ورژن دیگه ساختم و بنابراین روی هم رفته ۱۸ طرح شدند. از طرحها خوشم اومد ولی باید میرفتم به بعضی از کارهای خونه میرسیدم و بعد باید میرفتم مزرعه. خوشبختانه بعد از برگشت مامان از بیمارستان هدا اینجاست و تو خیلی از کارها کمک میکنه. برای همین کمابیش وقت برای طراحی دارم. الان هفده طرح منتشر نشده از من دستشونه و با این ۱۸ طرح (که البته هنوز نفرستادم) میشه ۳۵ طرح جدید. ببینم میتونم تا آخر هفته باز طراحی کنم یا نه. آمادهسازی طرحها رو هم دقایقی قبل انجام دادم. هر چند چند تایی مونده چون لپتاپم فس فس کردن رو شروع کرد. قصد داشتم امشب همه رو بفرستم. مهم نیست. میگذارم واسه فردا.
الان هم دقایقی میشه که زنعمو و پروین خانم همراه یه خانم جوانی که نمیشناسم اومدن دیدن مامان. اوایل که مامان بیمارستان بود به زنعمو گفتم به کسی نگه چون واقعا سرمون شلوغ بود و وضعیت جسمی مامان هم وخیم شده بود. اما الان که رو به بهبودیه بهتره این دید و بازدیدها باشه تا هم معاشرت کنه و روحیهش عوض شه. گرچه هنوز بسیاری از کارها رو نمیتونه به راحتی انجام بده و حتی راه رفتن براش سخته. تقریبا هر روز پاهاش رو با روغن ماساژ میدم.
ادامه مطلب
دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، 19:33  توسط شبگرد
|
یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، 19:29  توسط شبگرد
خستهام و این خستگی رو تو بقیه هم میبینم. تو کسانی که دارند اعتراض میکنند و به خیابونها اومدند. اما میدونم در سختترین شرایط هم باید کار کنم و ادامه بدم. نباید هیچ چیز مانع یا وقفهای در کارم به وجود بیاره. هر چیزی، هر اتفاقی پبش بیاد نباید تسلیم شم. و حتی میتونم ازشون الهام بگیرم.
جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴، 18:22  توسط شبگرد
|
جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴، 18:3  توسط شبگرد
معلوم نیست تو مملکت چه خبره. اعتراضها باز داره در سطح کشور گسترش پیدا میکنه. حتی تو شهر ما هم دیشب سر و صدا شد و بگیر بگیر بود. البته من بیخبر بودم و امروز موقع ناهار بچهها میگفتند. خبرها رو کم دنبال میکنم چون به خاطر بیماری مامان اصلا فرصت دنبال کردن اتفاقها رو ندارم. تا الان هم نشستم تمام طرحهایی که میخواستم بفرستم رو آماده کردم و فرستادم. روی هم رفته ۱۷ طرح شد. یک اسکین و چهار تا میکرو استیکر و بقیه هم استیکر تکی. میخواستم روی دو تا طرح زنبور هم کار کنم ولی دیدم بهتره زودتر طرحهام رو بفرستم چون میترسیدم هر لحظه اینترنت رو قطع کنند یا سرعت رو پایین بیارن. به خاطر همین زودتر طرحها رو فرستادم تا اگر احیانا مشکلی پیش اومد بلایی سر طرحهام نیاد.
آسمون ابریه. احتمالا تا شب بارون میباره...
جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴، 14:44  توسط شبگرد
|
پنجشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۴، 17:21  توسط شبگرد
|
دستمزدم رو ساعتی قبل دریافت کردم. خوشبختانه تو فصل پاییز چهارمین طراح گیکتوری، از نظر فروش، شدم. میخوام این فصل رتبهم رو بهتر کنم.
واقعیت اینه که با کسی رقابت ندارم، جز خودم. دلم میخواد پیشرفت رو تو کارم ببینم و بهتر از اونچه بودم بشم. راه سخته اما من تسلیم نمیشم که نمیشم. به خاطر مامان باید ادامه بدم.
پنجشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۴، 16:53  توسط شبگرد
|
هیچ نمیدونستم امروز تعطیله. قبلش رفتم پول نورزاده رو دادم و بعد رفتم مزرعه و اومدم خونه و به حموم رفتم و بعد میخواستم برم بانک و سلمونی و نون بگیرم که متوجه شدم اون سلمونی که همیشه میرفتم بساطش رو جمع کرده. نمیدونم مغازهش رو بسته بود یا اجاره داد. به هر حال دیگه نیست. بعد رفتم بانک و دیدم بانک هم تعطیله. برگشتم سراغ پیدا کردن سلمونی جدید. پیدا کردم. موهام رو بعد دو سه ماه کوتاه کردم و سرم سبک شد. بعد رفتم نون سنگک خریدم و اومدم خونه. ملی و بچههاش بودند. ناهار چیز خاصی نخوردم. باقیمونده هویچ پلوی دیروز و نون سنگک و پنیر و گوجه.
وقتی اومدم اتاقم کمی طراحی کردم. الان هجده طرح آماده ارسال دارم. ببینم میتونم روی اسکین جدید هم کار کنم. امروز که دیگه از خستگی نا ندارم. ولی سعی میکنم فردا و پسفردا روش کار کنم. هر چند لپتاپم ظرفیتش رو نداره و واقعا فس فس میکنه چون اسکین حجمش بالاست. برای طرحهای ریزه میزه مشکلی پیش نمیآد. خلاصه که با چه بدبختی دارم طراحی میکنم. تو اولین فرصت باید لپتاپ جدید بگیرم.
بعد از ظهری خاله زلیخا و شوهرش اومدند و رفتند. میگفتند لبانه و هاجر سراغ مامان رو میگرفتند و میگفتند منتظرند حال مامان کمی بهتر شه تا بیان سر بزنند. بعد ملی جواب داد نه، بیان. اتفاقا واسه مامان خوبه. حالا خوبه قبلش، چند روز پیش، گفتم از مهمونها دعوت نکنید و من نمیتونم پذیرایی کنم. باز ساز خودش رو زد. آخه شماها که در طول هفته نیستید. آخر هفته سر میزنید و میرید. هدا هم از هفته دیگه میره سر کارهاش. باز من میمونم و مراقبت از مامان و هزار کار. دیگه جا برای مهموننوازی ندارم! گفتم! چند بار گفتم! ولی کو گوش شنوا؟
راستی، امروز همه جا صحبت از جنگ و این حرفها بود. یعنی تعطیلی بانک و ادارهها رو به این قضیه ربط میدادند. قراره چه اتفاقی بیافته؟ به قدر کافی تو زندگی خودم گرفتاری دارم، دیگه جا برای این چیزها ندارم.
و اینکه چرا هنوز پولم رو واریز نکردند؟؟
چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، 18:25  توسط شبگرد
کیومرث پوراحمد رفت.
داریوش مهرجویی رفت.
ابراهیم گلستان رفت.
ناصر تقوایی رفت.
بهرام بیضایی هم رفت.
کارگردانهایی که در سرزمین خودشون با زحمت زیاد فیلم ساختند یا اصلا بهشون اجازه کار ندادند و مانع تراشیدند تا اینکه مردند (یا به قتل رسیدند). چرا؟ چون میخواستند خودشون باشند.
چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، 6:40  توسط شبگرد
تو این مدت که مامان بیمار بود افراد زیادی برای عیادت اومدن و رفتن. همهی این افراد خلوص نیت نداشتند. بعضیها فقط برای رفع تکلیف سر زدند. انگار میخواستند ثابت کنند که ما هم اومدیم و فردا، پسفردا یه وقت ازمون گله نکنید، ها. تعداد افرادی که صمیمانه و از روی محبت به مامان سر زدند واقعا کم بود و بیشتر همون خواهرهاش، یعنی خالههامون، بودند. مثلا زینب خانم که امروز اومد و رفت و یه عالمه قبلش هی فس فس میکرد که مریض شدم و سرما خوردم و نمیتونستم بیام و ال و بل، یکی از همون افرادی هست که معلوم بود زورکی اومد و رفت. این دسته از افراد نیان هم ما راحتتریم، هم خودشون.
دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، 17:58  توسط شبگرد
تا کارم رو عاشقانه دوست نداشته باشم انجامش نمیدم. طراحی استیکر هم یکی از کارهاییه که همیشه دوست داشتم تجربهش کنم و خوشبختانه دارم انجام میدم. واقعا لحظات طراحی برام لذتبخشه و زمانی که مشغولم انگار تو یه عالم دیگهم و هیچ مشکلی تو زندگیم وجود نداره.
یکشنبه ۷ دی ۱۴۰۴، 17:59  توسط شبگرد
یکشنبه ۷ دی ۱۴۰۴، 10:36  توسط شبگرد
با وجود اینکه روزهای خیلی سختی رو میگذرونم ولی سعی میکنم تسلیم نشم و هر وقت فرصت کمی به دست میآرم طراحی میکنم و میفرستم. تو همین چند روز گذشته بیست طرح فرستادم و با وجود اینکه این هفته سرم فوقالعاده زیاد شلوغه ولی میخوام بیست طرح دیگه بکشم و بفرستم.
متأسفانه بعد از بازگشت مامان از بیمارستان مشکلات دیگهای براش پیش اومد و سیستم عصبی بدنش دچار مشکل شد و الان نمیتونه به راحتی حرکت کنه. قراره امروز بعد از ظهر به خاطر همین مسئله پیش دکتر متخصص بریم و ببینیم چه باید کنیم.
اما همه کارها قر و قاطی شده. کارهای خونه، مزرعه، مامان، خودم و مشکلاتی که اعضای خانواده دارند. این جور وقتها فقط باید صبور بود و توکل کرد.
شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، 11:7  توسط شبگرد