آکستر

1086

اولین قدم برای تغییر اینه که آدم خودش بخواد. تا خودمون نخوایم هیچ تغییری در افکار و نگرشمون به وجود نمی‌آد. سر در نمی‌آرم چرا بسیاری از مردم نسبت به تغییر موضع می‌گیرند. انگار می‌خوان خودشون رو تا دم مرگ آکبند نگه بدارند.

   یکشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۴، 17:36  توسط شبگرد 

1085

عرضه داری یک ماه مثل آدم زندگی کنی؟

   یکشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۴، 13:15  توسط شبگرد 

1084

دیشب خیلی بد خوابیدم. یعنی چند بار در طول شب بیدار شدم و دم‌دمای صبح، حدودا ساعت سه بود که دیگه نتونستم بخوابم و ساعت حدود چهار، چهار و نیم یه چرتی زدم و پنج بیدار شدم. به شدت نگران مامان بودم و این اضطراب داشت دیوونه‌م می‌کرد. ولی چون بچه‌ها کنارش بودند و تو بیمارستان خوبی هم بستری‌ش کردیم سعی می‌کردم این نگرانی رو از خودم دور کنم و به کارهای روزمره، مثل قبل، بپردازم. تو قدم اول باید می‌رفتم خرید چون حاج علی قرار بود بیاد و باید چای کیسه‌ای می‌خریدم. زیاد از این جور چای‌ها یا به طور کل دم‌نوش‌های کیسه‌ای موافق نیستم چون ذرات ریز پلاستیکی فوق‌العاده خطرناکی دارند و به شدت مضرند. ولی این آقا چنان چایی‌خوره که چاره دیگه‌ای نداشتم. می‌تونستم چای رو خونه آماده کنم ولی تا اون موقع رنگ و مزه‌ش تغییر می‌کرد. در هر صورت وقتی برگشتم صبحانه خودمون و همین طور کارگر رو آماده کردم. نتونستم مثل همیشه صبحانه‌م رو بخورم ولی به هر حال یه چیزی خوردم و بعد به کارهای خونه رسیدم و با عجله رفتم. حاجی زنگ زده بود و گفته بود ساعت ۸ حرکت می‌کنه و حدود هشت و نیم اونجا بود. بعد از اینکه به کارها رسیدم بهش گفتم باید برم خونه. ساعت حدود یازده به راه افتادم و وقتی رسیدم ناهار رو آماده کردم. یعنی غذا رو گرم کردم. همون غذای شب یلدای یکی دو شب پیش بود. خودم تنهایی خوردم. معین خواب بود.

بعد از خوردن غذا به اتاقم اومدم و یه خرده طراحی کردم. خیلی کم. یعنی به یه ساعت هم نرسید. عجله داشتم به ملاقات مامان برم. ساعت ملاقات دو تا چهاره و تا برسم حدود دو و نیم شده بود. قبل از حرکت واسه ملی زنگ زدم و حال مامان رو پرسیدم. ازش پرسیدم چیزی می‌خواد با خودم بیارم یا نه. البته صبح هم واسه هدا زنگ زده بودم. هدا می‌گفت دکترها قراره بیان و مامان رو ببینند. یعنی تا زمانی که اون به عنوان همراه بیمار تو بیمارستان بود هنوز معاینه‌های اصلی رو انجام نداده بودند. زمانی که فرشیده بود و بعد ملی اومد دکتر مامان و همین دکتر قلب اومدند. ظاهرا عفونت معده و روده به اعضای دیگه بدن سرایت کرد و واسه همین به قلبش داشت فشار می‌آورد. و همه‌ی اینها باعث ضعف شدید بدنش شده بود، به طوری که حتی نمی‌تونست قدم از قدم برداره.

با عجله خودم رو به بیمارستان رسوندم و زمانی که مامان رو روی تخت دیدم بغضم گرفت و خودم رو بدجور نگه داشته بودم تا گریه‌م نگیره. اولین کاری که بعد از دیدنش کردم بوسیدن دستانش بود. چقدر از دیدنش خوشحال شدم. یه عالمه بهش دلداری دادم و بهش گفتم وقتی بیاد خونه باید مهمونی بگیریم. ملی هم بود و چند خاطره‌ی خنده‌دار از رستا تعریف کرد و خیلی خندیدیم. به خصوص مامان با اون حالش خیلی خندید. ولی مشکل اینجاست که هنوز اشتهای غذا نداره و در این مدت چیز خاصی نخورد. آهان این هم بگم! وقتی داشتم می‌رفتم ملاقات، درست لحظه‌ای که از آسانسور داشتم بیرون می‌اومدم فرشیده رو دیدم که می‌خواست وارد آسانسور شه. تو دستش غذا بود. همون غذایی که به همراه بیمار می‌دن. می‌خواست به زور بهم بده که گفتم نمی‌خوام و واقعا هم سیر بودم. موقع خداحافظی از مامان باز صورت و دست‌هاش رو بوسیدم. می‌خواستم زودتر به خونه بیام چون حدس می‌زدم خاله زلیخا و شوهرش امروز بیان خونه‌مون. می‌خواستم زودتر برسم و اگه پرسیدند مامان کجاست بهشون بگم بچه‌ها بردنش دکتر. یعنی نمی‌خواستم بگم بیمارستانه تا یه وقت برای عیادت نیان و اینجا شلوغ نشه. و هم اینکه کل فک و فامیلا رو خبردار نکنند. زمانی که داشتم برمی‌گشتم شوهر خاله تماس گرفت و گفت مامان رو بستری کردیم؟ متوجه شدم متأسفانه زودتر از من به خونه‌مون رفتند و احتمالا معین بهشون گفت. ازش پرسیدم و اون هم گفت معین در رو باز کرد و بهشون گفت مامان رو بستری کردند. گفتم فلان بیمارستانه و ساعت ملاقات هم دو تا چهاره. چیزی به چهار نمونده بود و بنابراین نمی‌تونستند خودشون رو برسونند. چون می‌خواست بره بیمارستان. خداحافظی کردیم و کمی بعد واسه خود خاله زنگ زدم و بهش گفتم مامان تو بخش زنان بستریه و بهتره آقایون به این قسمت رفت و آمد نکنند. بعلاوه، مامان خیلی خسته است و اگر امکان داره اجازه بدن دو سه روز بگذره تا در آرامش توانش رو به دست بیاره. خاله یه خرده قربون صدقه‌م رفت و گفت فردا تنها می‌ره پیش مامان و یه ده دقیقه سر می‌زنه. خوبه؟ گفتم لطفا به بقیه اطلاع ندید تا تو بیمارستان زیاد رفت و آمد نکنند. بعد از چند روز که حالش بهتر شد و تونست به راحتی سر جاش بنشینه و حرف بزنه اون وقت برید عیادت.

خلاصه که وقتی اومدم خونه ظرف‌های غذای ناهار همچنان دست نخورده سر جاشون بودند. به بعضی از کارها رسیدم و بعد شام رو آماده کردم. سیب زمینی سرخ کرده و همبرگر. خودم چیزی نخوردم. البته چرا! یه کاپوچینو و چند بیسکویت. الان هم دارم این مطالب رو می‌نویسم و فوق‌العاده خسته‌ام و فردا هزار کار دارم. حتما باید طرح‌های استیکر رو تموم کنم و نهایتا تا دوشنبه یا سه‌شنبه بفرستم. چون اگه تا آخر هفته مامان رو مرخص کنند حسابی سرمون شلوغ می‌شه و همه می‌آن و می‌رن و اصلا فرصت سر خاروندن ندارم، دیگه چه برسه به طراحی! همین حالا هم وقت نکردم صورتم رو اصلاح کنم! ببینم فردا می‌رسم یه دستی به سر و روی خودم بکشم.

این هم بگم که قبل از اینکه سمت بیمارستان حرکت کنم واسه حاج علی زنگ زدم و پرسیدم کارشون تموم شد یا نه. گفت دارند بارها رو جابه‌جا می‌کنند. بهش گفتم من دارم می‌رم بیرون و خونه نیستم. چون قرار بود بیاد اینجا و یکی از درخت‌های بیرون خونه رو قطع کنه. گفت هنوز کارهای اونجا تموم نشد و احتمالا فردا هم می‌آد و کار خونه رو هم فردا می‌رسه.


ادامه مطلب
   شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، 19:24  توسط شبگرد 

1083

هر کسی قدر پدر و مادرش رو ندونست خودش ضرر کرد. پدر و مادر هم یه روز از این دنیا می‌رن. مثل همه‌ی آدم‌هایی که در گذشته زندگی کردند و حالا دیگه نیستند. پس چه بهتر تا زمانی که کنارشون هستیم قدر دلسوزی‌ها و محبت‌ها و مهربانی‌های پدرانه و مادرانه رو بدونیم چون مثل این عشق رو هیچ جای دیگه پیدا نمی‌کنیم.

   شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، 5:55  توسط شبگرد 

1082

حال مامان اونقدر بد شد که چاره‌ای جز بستری کردنش نداشتیم.


ادامه مطلب
   جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، 19:43  توسط شبگرد 

1081

از صبح تا حالا مشغول مرتب کردن بعضی از طرح‌های قدیمی بودم. البته هیچ کدوم رو آماده‌ی ارسال نکردم، ولی به هر حال طرح‌های قدیمی رو یه خرده بالا و پایین کردم تا ببینم از توشون چی می‌تونم در بیارم. طرح پرنده با شال گردن بانمک شده و چند استیکر میکرو سوا کردم. سعی می‌کنم تا آخر هفته چهارده پونزده طرح بفرستم.

اونقدر مشغول طرح‌هام بودم که اصلا متوجه رفتن ملی و بچه‌ها نشدم. یعنی بعد از آماده کردن صبحانه و رسیدن به بعضی از امور اومدم اتاقم و مشغول کارهام شدم. حموم هم رفتم و گاهی به مامان سر می‌زدم.

خوشبختانه امروز مامان حالش بهتره. تونست صبحانه و ناهار بخوره. داروهاش رو هم خورد. کمی ضعیف شده ولی مطمئنم بهتر می‌شه.

مادر خوبم! مادر عزیزم! روشنایی این خونه‌ای!

   جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، 12:53  توسط شبگرد 

1080

دیشب شب یلدا رو برگزار کردیم ولی اونقدر خسته بودم که قبل از آمدن فرشیده اینا به اتاقم رفتم و خوابیدم. حال مامان خوب نبود و من هم خودم رو مقصر می‌دونستم و از دردی که می‌کشید ناراحت و معذب بودم. هدا شام رو درست کرده بود و میلی به خوردن نداشتم. با همه‌ی اینها چند لقمه‌ای خوردم و بعد خاله منور و دایی و زن‌دایی آمدند و رفتند.

بعد از دو سه روز بارونی و ابری الان آسمون صافه. کارهای زیادی تلنبار شده و بچه‌ها دیشب موندند و الان خوابن. می‌ترسم سر و صدا به پا کنم. ولی خب، صبحانه رو آماده کردم. قبلش از امیر و نورزاده خرید کردم. احتمالا عمه فوزیه این هفته می‌آد اینجا.

دو روز دیگه فروش پاییزه بسته می‌شه. خدا کنه زودتر تسویه حساب کنند و اینقدر لفتش ندن. کم‌کم باید برم سراغ طرح‌های نوروزی. چون تا بخوان روی سایت قرار بدن دی هم می‌گذره و بعد هم تا مردم بخوان طرح‌ها رو سفارش بدن و به دستشون برسه یه ماه می‌مونه به سال جدید! بنابراین هر چه زودتر این طرح‌ها رو درست کنم بیشتر به نفعمه. البته اگه فرصت کنم و بیماری مامان و کارهای خونه مزرعه اجازه طراحی بهم بدن.

کارهای مزرعه اونقدر انباشته شده که می‌ترسم سر بزنم. فکر کنم حاج علی این هفته بیاد. یعنی چند روز پیش تماس گرفتم و از اونجایی که بارونی بود نشد که بیاد. فردا، پس فردا باز تماس می‌گیرم.

   جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، 7:31  توسط شبگرد 

1079

هر کسی برای ادامه مسیر نیاز به انگیزه داره. و این انگیزه ریشه در خیلی چیزها یا اشخاص می‌تونه داشته باشه. یکی این انگیزه رو از عشقش می‌گیره، یکی از همسرش، یکی از بچه‌هاش، یکی از معلمش، و یکی هم از دوستانش یا شاید افراد مشهوری که الگو قرار داده. برای من مادرم بزرگترین انگیزه و محرک ادامه‌‌ی مسیرم هست. واقعا نمی‌دونم اگر بلایی سرش بیاد چه باید کنم و چطور می‌تونم به کار و زندگی‌م ادامه بدم. وقتی دیشب حالش بد شد (من خبر نداشتم و صبح حدود ساعت ۵ متوجه شدم) تا الان دور و برش می‌چرخم. دیروز ناهار سرخ‌کردنی داشتیم و شب هم سیب خام خورد. هیچ یک رو نباید می‌خورد چون معده‌ش حساس شده و باید خیلی مراقب باشیم. متأسفانه بچه‌ها هم به من نگفته بودند و همین اشتباه باعث شد مامان از دیشب تا الان حالت تهوع داشته باشه و بدنش که داشت بهتر می‌شد دوباره سست و ضعیف شده. خیلی ناراحتم.

امشب هم قراره شب یلدا بگیریم و بچه‌ها تا ساعتی دیگه می‌آن. چون شب یلدا دو سه شب دیگه است و بچه‌ها درگیر کار و زندگی خودشون هستند و به خاطر همین گفتند زودتر این مراسم رو دور هم برگزار کنیم.

   پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۴۰۴، 17:7  توسط شبگرد 

1078

دیروز چهار تا از طرح‌های قدیمی‌م رو فرستادم. یعنی همون طرح‌های گربه و پاندا که برای بولت ژورنال درست کرده بودم رو به صورت استیکر تکی درآوردم. بعد امروز صبح به تلگرام سر زدم تا ببینم طرح‌ها رو دریافت کردند یا نه، که متوجه شدم هنوز نگرفتند. بعد از مدتی ایده‌ی جدیدی برای کارت استیکر به ذهنم رسید و بلافاصله تایپوگرافی‌ش رو انجام دادم و مجدد همراه همون طرح‌ها فرستادم. یعنی اول پیام‌های دیروزی رو حذف کردم و بعد فرستادم. نمی‌دونم الان دریافت کردند یا نه. حوصله سر زدن به تلگرام رو هم ندارم. قصد دارم از همین گربه‌ها و پاندا و خرس استیکر مایکرو هم در بیارم. به نظرم بانمک شن.

بعد از بیماری مامان آشپزی‌م خیلی خوب شد. تا حالا هفت هشت نوع غذای مختلف درست کردم. گاهی خیلی خوب شدند و گاهی یه کوچولو شور. ولی کلا از آشپزی‌م راضی‌ام. یعنی مامان راضی بوده. پس نتیجه می‌گیرم که باید راضی باشم :)

و اینکه از دیشب تا الان داره بارون می‌باره. جدی بارون‌الواجب بودم. بعد از ماجرای هفته‌ی پیش کمی آروم‌ترم. چند تا فیلم دانلود کردم که احتمالا قبل از خواب می‌بینم. خدا کنه چرت و پرت نباشند.

پ.ن: طرح‌ها رو تحویل گرفتند.


ادامه مطلب
   چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۴۰۴، 18:12  توسط شبگرد 

1077

رک بودن با پرت و پلا گفتن فرق‌ها داره.

   چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۴۰۴، 8:37  توسط شبگرد 

1076

اگه خسته‌ای، بخواب.

اگه غمگینی، موسیقی گوش کن.

اگه نگرانی، قدم بزن.

اگه عصبانی هستی، ورزش کن.

اگه کلافه‌ای، نیایش کن.

اگه زیاد فکر می‌کنی، بنویس.

اگه عصبی هستی، مدیتیشن کن.

   دوشنبه ۲۴ آذر ۱۴۰۴، 18:22  توسط شبگرد 

1075

دلم شکست. و این دلشکستگی به این زودی‌ها درست نمی‌شه. چون با دروغ آبروی من رو می‌خواست ببره، ولی با وجود اینکه واقعیت‌های زیادی راجع بهش می‌دونستم چیزی نگفتم تا آبروش توی جمع نره. خدا جای حق نشسته. به خودش واگذار می‌کنم.


ادامه مطلب
   دوشنبه ۲۴ آذر ۱۴۰۴، 10:6  توسط شبگرد 

1074

یک هفته دیگه فروش پاییزه بسته می‌شه. توان طراحی ندارم. حتی نمی‌تونم ورژن‌های جدید از طرح‌های قدیمی‌م درست کنم و بفرستم. خسته‌ام. خیلی خسته‌ام.

   شنبه ۲۲ آذر ۱۴۰۴، 7:5  توسط شبگرد 

1073

   شنبه ۲۲ آذر ۱۴۰۴، 6:26  توسط شبگرد 

1072

قرار بود امروز بارون بباره. گوگل گفته بود. هواشناسی خودمون هم گفت امروز بارونیه. پس چی شد؟ پس کو؟ صدای بارون آرومم می‌کنه. کلافه‌م. دارم دیوونه می‌شم...

   چهارشنبه ۱۹ آذر ۱۴۰۴، 4:10  توسط شبگرد 

1071

می‌خواستم برم دست و صورتم رو بشورم دیدم مامان لبه‌ی تخت نشسته و درد داره. هدا هم اون طرف‌تر نشسته بود توی تاریکی و نمی‌دونست چه کار کنه. چه کار باید کنیم؟ مامان دوست نداره بستری شه و سختشه. و این بیماری داره طولانی و طولانی‌تر می‌شه...

   چهارشنبه ۱۹ آذر ۱۴۰۴، 3:42  توسط شبگرد 

1070

سال آینده به محبوب دلم می‌رسم و اگر همه چیز خوب پیش بره دلبری می‌کنم.

   سه شنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۴، 18:20  توسط شبگرد 

1069

اگه در دنیای هنر فعالیت می‌کنید (حالا در هر رشته‌ای) و محصولی برای ارائه دارید ولی فروشتون خوب نیست، از خودتون بپرسید چرا؟ فرقی نمی‌کنه تابلوی نقاشی دارید، یا مجسمه می‌سازید، یا مثل من استیکر طراحی می‌کنید. وقتی فروشتون پایینه یه جای کار می‌لنگه.

بیایید دو حالت رو در نظر بگیریم. یا طرح‌هاتون خوب نیست یا خوبه. اگر طرح‌هاتون خوب نیست که اونقدر باید تمرین کنید و پشتکار داشته باشید تا بتونید با افتخار سرتون رو بالا بگیرید و بگین این هنر منه. یعنی با تلاش زیاد طرح‌های ضعیفتون رو به سطح بالاتری ارتقا بدین. و حداقل استانداردها رو تو کارهاتون رعایت کنید تا مردم یه نگاهی به آثارتون بندازند و سبک سنگین کنند که اصلا می‌خوان این طرح‌ها رو بخرن یا نه. ولی اگر طرح‌هاتون خوب هست و به خودتون اطمینان دارید که این طرح‌ها خوبن و بقیه هم چنین نظری دارند، باید به خودتون رجوع کنید و ببینید چرا این طرح‌ها، با وجود خوب بودنشون، فروش پایینی دارند یا چرا نمی‌تونید حتی یه اثر ناقابل رو بفروشید؟

واقعیت اینه که بیشتر ما، یعنی بیشتر افرادی که فعالیت هنری می‌کنند، ترسو هستیم. شهامت عرضه خودمون رو نداریم. زودرنجیم و ترجیح می‌دیم تو دایره خلوت خودمون بمونیم اما کارهامون رو به کسی نشون ندیم. هر وقت یاد گرفتیم خودمون رو به درستی عرضه کنیم اون وقت با معجزه فروش بالای آثارمون، و درآمد خوب، روبه‌رو می‌شیم. اما درست عرضه کردن خود یعنی چی؟

دنیای امروز ما با دنیای بیست سال پیش و چهل سال پیش زمین تا آسمون فرق کرده. در دنیای امروز شبکه‌های اجتماعی نقش بزرگی در کسب درآمد دارند. یعنی مشتری‌ها و خریدارانی که حد و اندازه ندارند و تعدادشون تمامی نداره. فقط کافیه با چند کلیک برای خودتون در چند شبکه اجتماعی محبوب حساب کاربری بسازید و یاد بگیرید چطور هنرتون رو ارائه بدین. و البته صبور باشید تا هنرتون دیده بشه. به مرور زمان می‌بینید حتی یک کاربر می‌تونه تأثیر زیادی در فروش محصولاتتون داشته باشه... دقت کردید؟ حتی یک کاربر هم مهمه! حالا اگر تعداد افرادی که به هنرتون علاقمند هستند بیشتر و بیشتر شه قطعا فروش آثارتون هم بیشتر می‌شه و قاعدتا درآمد بیشتری هم خواهید داشت. برعکس، اگر کسی شما رو نشناسه و اصلا ندونه چه هنری دارید چطور می‌خواد با شما ارتباط بگیره یا آثارتون رو تهیه کنه؟ بنابراین، خیلی واضحه که فروش آثارتون کم و کمتر می‌شه و احتمالا به صفر می‌رسه. کما اینکه چنین اتفاقی برای بسیاری از هنرمندان افتاده و می‌افته.

   سه شنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۴، 18:3  توسط شبگرد 

1068

با ذوق و سلیقه و زیباپسند باشه. نه مثل این آدم‌هایی که نمی‌تونند فرق زیبایی و زشتی رو تشخیص بدن، یا شلخته زندگی‌ می‌کنند.

   سه شنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۴، 7:11  توسط شبگرد 

1067

کار رو باید به کاردون سپرد. قرار نیست همه‌ی برقکارها کارشون رو باکیفیت انجام بدن. همون طور که همه‌ی نجارها، دکترها، کشاورزها، راننده‌ها و باقی مشاغل کارهاشون رو یه جور انجام نمی‌دن.

   دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، 6:54  توسط شبگرد 

1066

گفته بودم عاشق کارتون‌های استاپ‌موشنی هستم؟

   یکشنبه ۱۶ آذر ۱۴۰۴، 13:9  توسط شبگرد 

1065

چند سال پیش خواسته‌هایی داشتم که در خودم توان انجامشون رو نمی‌دیدم. کارهایی که به نظرم غیرممکن و فوق‌العاده بزرگ می‌رسیدند. عجیبه که بعد از چند سال نه فقط این توانایی رو در خودم می‌بینم، بلکه حتی فکر می‌کنم بهتر از اینها می‌تونم انجام بدم.

   یکشنبه ۱۶ آذر ۱۴۰۴، 7:20  توسط شبگرد 

1064

چیزی به بسته شدن فروش پاییزه نمونده. یعنی دقیقا پانزده روز دیگه! می‌تونستم بیشتر از اینها طرح بفرستم. یعنی این فصل نتونستم زیاد طراحی کنم. فقط ۱۵ طرح فرستادم. ولی واقعا فرصت هم نبود. اولا، بسیاری از طرح‌های تابستانه‌م رو با تأخیر منتشر کردند و اگر اشتباه نکنم اواخر مهر ماه بود که کل طرح‌هام روی سایت قرار گرفت. البته هنوز سه تا پیکسل‌تراپی هم دارم ولی بی‌خیال! برای فروش قرار دادند، دادند. ندادند هم زیاد مهم نیست. ثانیا، کارهای مزرعه خیلی فشرده شده بود و بعد هم بیماری مامان طولانی شد و هنوز درگیرشیم. بنابراین جایی برای طراحی نمی‌موند. یعنی نه اینکه اصلا وقت نبوده باشه. وقت بود ولی یا حال و حوصله‌ش رو نداشتم یا اونقدر خسته بودم که ترجیح می‌دادم استراحت کنم. در هر صورت، اون تعداد طرحی که انتظار داشتم رو نکشیدم.

اما همون طور که چند بار اشاره کردم به نظر می‌رسه تعداد طرح‌هایی که این فصل فروختم به مقدار قابل قبولی رسیده باشه و حالا فقط باید منتظر بمونم گزارش فروش رو به ما ارسال کنند تا ببینم پیش‌بینی‌هام درست از آب در می‌آن یا نه.

پ.ن: این طرح هم از مجموعه رنگ بازی هست و می‌تونید از اینجا تهیه کنید.

   شنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۴، 8:42  توسط شبگرد 

1063

   پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۴۰۴، 11:7  توسط شبگرد 

1062

   پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۴۰۴، 10:2  توسط شبگرد 

1061

فقط مامان رو به من برگردون...

   چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۴، 20:28  توسط شبگرد 

1060

بعد از اینکه مامان رو یکی دو روز پیش دکتر بردند و داروهاش رو کمتر کردند حالش کمی بهتر شد تا دیشب. یعنی دیشب گفت حالم گرفته است و ازم خواست واسه زن‌عمو زنگ بزنم بیاد کمی حرف بزنیم. زنگ زدم و گفت ده بیست دقیقه دیگه می‌آد. بعد از اومدنش چای و میوه آوردم و کمی حرف زدیم و خندیدیم تا اینکه عمو هم اومد. وقتی رفتند خوابیدیم و من هم از اونجایی که خیلی خسته بودم تا خود صبح خوابیدم. یعنی فکر می‌کردم مامان حالش خوب شده و جای نگرانی نیست. در حالی که برعکس، مامان کل شب رو مدام بیدار شد و با کمی حرکت سرگیجه می‌گرفت. اون هم نه سرگیجه‌های معمولی! یه طوری بود و هست که حتی در حال نشسته یا دراز کشیده هم تعادلش به هم می‌خوره و به شدت آزارش می‌ده. هر چی هم بهش می‌گم بریم دکتر قبول نمی‌کنه و می‌گه خسته شده و از دکترها کاری بر نمی‌آد.

نمی‌دونم وقتی هدا همراهش دکتر رفت چرا چیزی از دکتر نپرسید. مثلا چی باید بخوره؟ علت این سرگیجه‌ها چیه؟ چه مدت طول می‌کشه؟ الان بیشتر از دو هفته است که تو این وضعیت مونده و واقعا طاقت‌فرسا شده. بیشتر برای خودش! وگرنه، من که هر کاری از دستم بر بیاد دریغ نمی‌کنم. اما یه مشکل جدید هم اضافه شد و اون دردهای قسمت چپ شکمشه. درست از وقتی از دکتر اومد و داروهای جدید رو مصرف کرد این طوری شده. سؤال دیگه‌ای که باید از دکتر می‌پرسیدند اینه که چقدر می‌تونه غذا بخوره؟ چون مامان مدام نگران میزان غذاست و همه‌ش می‌گه زیاده! حالا داره به اندازه چهار قاشق غذا می‌خوره، ولی می‌گه زیاده و نمی‌تونه. وضعیتش خیلی نگران‌کننده است و خودش اینها رو علائم مرگ می‌دونه. وقتی از مرگ می‌گه دلم می‌ریزه پایین و می خوام زار بزنم یا کاری کنم تا دردش کمتر شه. ولی جلوی خودم رو می‌گیرم و غصه‌ها رو قورت می‌دم و کاری هم از دستم بر نمی‌آد و دردش رو می‌بینم و دردم می‌گیره. بعد بهم می‌گه در طول شب باید چه کار کنم؟ چطور با این سرگیجه‌ها بلند شم و به سرویس بهداشتی برم؟ و من نمی‌دونم چی بگم. ظاهرا هدا قراره امشب بیاد. سعی می‌کنم امشب زیاد نخوابم و بیشتر حواسم به مامان باشه.


ادامه مطلب
   چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۴، 18:42  توسط شبگرد 

1059

نمی‌دونم اگر دوباره جنگ بشه و این زمزمه‌هایی که اینجا و اونجا می‌شنوم درست از آب در بیاد امور همه‌ی ما، تک تک ما ایرانی‌ها، چطور می‌گذره؟ نمی‌دونم اگر مثل اول تابستون باز به ایران حمله کنند این بار چند روز طول می‌کشه؟ تو همون دوازده روزی که گذشت چه‌ها که ندیدم! قیمت‌هایی که سه چهار برابر شد! شهروندان تهرانی که به شهرمون پناه آورده بودند و هم‌شهری‌هام با بی‌چشم و رویی اجاره‌های گزاف ازشون گرفتند و کالاهای ابتدایی، مثل مواد غذایی، رو با قیمت بالا می‌فروختند تا به قول خودشون سود خوبی کنند! هیچ نظارتی بر فروشنده‌ها نبود و با چشم خودم دیدم چنگ و دندون افراد زیادی تیز شده بودند و ضربه‌های کاری‌تر از اسراییل و آمریکا بر مردم خودشون می‌زدند... شرم بر ما، شرم بر شما...

خوبی هم دیدم. دیدم که عده‌ای خونه‌هاشون رو به رایگان در اختیار جنگ‌زده‌ها گذاشته بودند. دیدم که سفره‌هاشون رو با هم شریک شدند و هر چه داشتند و نداشتند با هم خوردند. اما کاش تعداد این افراد بیشتر و بیشتر شه. کاش نور همیشه بر تاریکی پیروز شه. و مثل کتاب‌های قصه پایان خوشی در انتظار همه‌ی ما، تک تک آدم‌ها، باشه.

   سه شنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۴، 15:5  توسط شبگرد 

1058

از صبح کمی احساس کسالت می‌کنم. خدا کنه یه وقت خودم مبتلا نشم. یعنی اگه آنفولانزا بگیرم رسما همه چیز قر و قاطی می‌شه می‌ره. قراره هدا بعد از ظهر بیاد و مامان رو ببره دکتر. اگر نیومد عمو و زن‌عمو می‌آن و من هم همراهشون می‌رم. البته خدا کنه عمو اینا نیان. واقعا حوصله اظهار فضل و گنده‌گویی‌هاش رو ندارم.

در ضمن روی دو طرح هم کار کردم که از هیچ کدومشون راضی نیستم. یکی رو تموم کردم و بعید می‌دونم بخوام ارسال کنم و دومی رو هم نیمه تمام گذاشتم. امروز از اون روزهاست که حوصله هیچ چی رو ندارم.

   دوشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۴، 12:1  توسط شبگرد 

1057

هر وقت آدم شصت ساله‌ای رو می‌بینم که مثل یه بچه شش ساله فکر و زندگی می‌کنه به خودم می‌گم باز یه ابله تمام عیار روبه‌رومه! مطلقا این علائم رو نشانه پاکی یا صدافت طرف نمی‌دونم. از خودم می‌پرسم در طول عمرش چه کرد؟ چطور زندگی کرد؟ و چرا یه آدم از بیست سالگی، سی سالگی و چهل یا پنجاه سالگی‌ش درست استفاده نکرده که وقتی به شصت سالگی می‌رسه عقلش به اندازه‌ی یه بچه شش ساله رشد نکرده!؟

   دوشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۴، 8:53  توسط شبگرد 

مطالب قدیمی‌تر