آکستر

1119

   دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، 4:2  توسط شبگرد  | 

1118

   یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، 19:29  توسط شبگرد 

1117

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سُم خران شما نیز بگذرد

سیف فرغانی

   یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، 16:38  توسط شبگرد  | 

1116

این طرحم رو خیلی دوست دارم. خوشبختانه استقبال خوبی هم ازش کردند.

یادم می‌آد وقتی داشتم طراحی‌ش می‌کردم شیفته‌ی ایده‌م شده بودم. همین که جمله رو به صورتی طراحی کنم که با محتواش هماهنگی داشته باشه و متن به مرور وضوح پیدا کنه تا اینکه کلمه‌ی آخر به صورت کامل خونده شه.

   شنبه ۱۳ دی ۱۴۰۴، 7:46  توسط شبگرد  | 

1115

بد بودن که کاری نداره. خوب بودن و خوب موندنه که سخته.

   شنبه ۱۳ دی ۱۴۰۴، 3:43  توسط شبگرد  | 

1114

خسته‌ام و این خستگی رو تو بقیه هم می‌بینم. تو کسانی که دارند اعتراض می‌کنند و به خیابون‌ها اومدند. اما می‌دونم در سخت‌ترین شرایط هم باید کار کنم و ادامه بدم. نباید هیچ چیز مانع یا وقفه‌ای در کارم به وجود بیاره. هر چیزی، هر اتفاقی پبش بیاد نباید تسلیم شم. و حتی می‌تونم ازشون الهام بگیرم.

   جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴، 18:22  توسط شبگرد  | 

1113

   جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴، 18:3  توسط شبگرد 

1112

معلوم نیست تو مملکت چه خبره. اعتراض‌ها باز داره در سطح کشور گسترش پیدا می‌کنه. حتی تو شهر ما هم دیشب سر و صدا شد و بگیر بگیر بود. البته من بی‌خبر بودم و امروز موقع ناهار بچه‌ها می‌گفتند. خبرها رو کم دنبال می‌کنم چون به خاطر بیماری مامان اصلا فرصت دنبال کردن اتفاق‌ها رو ندارم. تا الان هم نشستم تمام طرح‌هایی که می‌خواستم بفرستم رو آماده‌ کردم و فرستادم. روی هم رفته ۱۷ طرح شد. یک اسکین و چهار تا میکرو استیکر و بقیه هم استیکر تکی. می‌خواستم روی دو تا طرح زنبور هم کار کنم ولی دیدم بهتره زودتر طرح‌هام رو بفرستم چون می‌ترسیدم هر لحظه اینترنت رو قطع کنند یا سرعت رو پایین بیارن. به خاطر همین زودتر طرح‌ها رو فرستادم تا اگر احیانا مشکلی پیش اومد بلایی سر طرح‌هام نیاد.

آسمون ابریه. احتمالا تا شب بارون می‌باره...

   جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴، 14:44  توسط شبگرد  | 

1111

حالا نخور و کِی بخور؟!

۳۰۰۰ متر باغ تو زعفرانیه رو همچین لقمه‌ش کردند که بیا و ببین!

   پنجشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۴، 17:21  توسط شبگرد  | 

1110

دستمزدم رو ساعتی قبل دریافت کردم. خوشبختانه تو فصل پاییز چهارمین طراح گیکتوری، از نظر فروش، شدم. می‌خوام این فصل رتبه‌م رو بهتر کنم.

واقعیت اینه که با کسی رقابت ندارم، جز خودم. دلم می‌خواد پیشرفت رو تو کارم ببینم و بهتر از اونچه بودم بشم. راه سخته اما من تسلیم نمی‌شم که نمی‌شم. به خاطر مامان باید ادامه بدم.

   پنجشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۴، 16:53  توسط شبگرد  | 

1109

پنج تا از استیکرهای پرفروشم تا امروز:

۱. خودتی و خودت به رتبه ۲۸۸ رسید.

۲. من می‌تونم طی دو سه هفته اخیر جهش عجیب و غریبی از خودش نشون داد و به رتبه ۳۵۳ رسید که اصلا انتظارش رو نداشتم.

۳. کارت استیکر پس‌انداز، پس‌انداز می‌کنمت این بود؟ به رتبه ۷۲۰ رسید که قابل پیش‌بینی بود.

۴. گوجه هم فعلا رتبه ۸۳۰ رو داره.

۵. اما اژدهای خیلی ترسناک رتبه‌اش پایین اومد و به ۹۷۷ رسید. کم مونده به زیر هزار بره.

در حال حاضر پنج تا از استیکرهام جزو ۱۰۰۰ طرح پرفروش هستند. امیدوارم همچنان به فروش خوبشون ادامه بدن و تا نوروز چند تا از طرح‌هام جزو صد تای برتر شن.

   پنجشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۴، 15:41  توسط شبگرد  | 

1108

ساده‌‌لوحانه است اگر فکر کنیم آدمی که همیشه روی خوش نشون می‌ده و می‌خنده تو دلش هیچ غصه‌ای نداره.

   چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، 19:15  توسط شبگرد  | 

1107

تو دنیای امروز یادگیری چند نرم‌افزار واقعا واجبه. اگه دارید بیکار واسه خودتون می‌گردید توصیه می‌کنم به سه چهار نرم‌افزار پرطرفدار مسلط بشین تا بتونید ازشون پول در بیارین. هر روز که می‌گذره دنیای ما بیشتر و بیشتر داره دیجیتالی می‌شه، بنابراین یادگیری نرم‌افزارها یه ضرورته. تو فضای مجازی هم انواع آموزش‌ها موجوده و اتفاقا اصلا هم نیاز به هزینه و رفتن به کلاس نیست. مگر اینکه بخواین مدرکی چیزی بگیرید. در غیر این صورت آموزش‌های خوبی هست که می‌شه ازشون استفاده کرد و بله پله بهتر شد و درآمد داشت.

   چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، 18:59  توسط شبگرد 

1106

هیچ نمی‌دونستم امروز تعطیله. قبلش رفتم پول نورزاده رو دادم و بعد رفتم مزرعه و اومدم خونه و به حموم رفتم و بعد می‌خواستم برم بانک و سلمونی و نون بگیرم که متوجه شدم اون سلمونی که همیشه می‌رفتم بساطش رو جمع کرده. نمی‌دونم مغازه‌ش رو بسته بود یا اجاره داد. به هر حال دیگه نیست. بعد رفتم بانک و دیدم بانک هم تعطیله. برگشتم سراغ پیدا کردن سلمونی جدید. پیدا کردم. موهام رو بعد دو سه ماه کوتاه کردم و سرم سبک شد. بعد رفتم نون سنگک خریدم و اومدم خونه. ملی و بچه‌هاش بودند. ناهار چیز خاصی نخوردم. باقیمونده هویچ پلوی دیروز و نون سنگک و پنیر و گوجه.

وقتی اومدم اتاقم کمی طراحی کردم. الان هجده طرح آماده ارسال دارم. ببینم می‌تونم روی اسکین جدید هم کار کنم. امروز که دیگه از خستگی نا ندارم. ولی سعی می‌کنم فردا و پس‌فردا روش کار کنم. هر چند لپتاپم ظرفیتش رو نداره و واقعا فس فس می‌کنه چون اسکین حجمش بالاست. برای طرح‌های ریزه میزه مشکلی پیش نمی‌آد. خلاصه که با چه بدبختی دارم طراحی می‌کنم. تو اولین فرصت باید لپتاپ جدید بگیرم.

بعد از ظهری خاله زلیخا و شوهرش اومدند و رفتند. می‌گفتند لبانه و هاجر سراغ مامان رو می‌گرفتند و می‌گفتند منتظرند حال مامان کمی بهتر شه تا بیان سر بزنند. بعد ملی جواب داد نه، بیان. اتفاقا واسه مامان خوبه. حالا خوبه قبلش، چند روز پیش، گفتم از مهمون‌ها دعوت نکنید و من نمی‌تونم پذیرایی کنم. باز ساز خودش رو زد. آخه شماها که در طول هفته نیستید. آخر هفته سر می‌زنید و می‌رید. هدا هم از هفته‌ دیگه می‌ره سر کارهاش. باز من می‌مونم و مراقبت از مامان و هزار کار. دیگه جا برای مهمون‌نوازی ندارم! گفتم! چند بار گفتم! ولی کو گوش شنوا؟

راستی، امروز همه جا صحبت از جنگ و این حرف‌ها بود. یعنی تعطیلی بانک و اداره‌ها رو به این قضیه ربط می‌دادند. قراره چه اتفاقی بیافته؟ به قدر کافی تو زندگی خودم گرفتاری دارم، دیگه جا برای این چیزها ندارم.

و اینکه چرا هنوز پولم رو واریز نکردند؟؟

   چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، 18:25  توسط شبگرد 

1105

کیومرث پوراحمد رفت.

داریوش مهرجویی رفت.

ابراهیم گلستان رفت.

ناصر تقوایی رفت.

بهرام بیضایی هم رفت.

کارگردان‌هایی که در سرزمین خودشون با زحمت زیاد فیلم ساختند یا اصلا بهشون اجازه کار ندادند و مانع تراشیدند تا اینکه مردند (یا به قتل رسیدند). چرا؟ چون می‌خواستند خودشون باشند.

   چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، 6:40  توسط شبگرد 

1104

خوشبختانه چند روز پیش همه طرح‌هام رو سایت قرار گرفت و متأسفانه هر کاری کردم تا زودتر طرح‌های جدید رو آماده کنم و تا آخر هفته بفرستم نتونستم. البته هنوز وقت دارم تا جمعه، ولی فعلا فقط ۵ طرح دارم. نمی‌دونم می‌رسم یا نه. هر چه بادا باد.

این طرح رو می‌تونید از اینجا تهیه کنید. طرح‌های بیشتر و متنوع‌تر در کانال تلگرامم موجوده.

   سه شنبه ۹ دی ۱۴۰۴، 6:56  توسط شبگرد 

1103

من از اونام که واسه داشتن یه شب رومانتیک یه عالمه شمع روشن می‌کنم.

   دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، 19:38  توسط شبگرد 

1102

تو این مدت که مامان بیمار بود افراد زیادی برای عیادت اومدن و رفتن. همه‌ی این افراد خلوص نیت نداشتند. بعضی‌ها فقط برای رفع تکلیف سر زدند. انگار می‌خواستند ثابت کنند که ما هم اومدیم و فردا، پس‌فردا یه وقت ازمون گله نکنید، ها. تعداد افرادی که صمیمانه و از روی محبت به مامان سر زدند واقعا کم بود و بیشتر همون خواهرهاش، یعنی خاله‌هامون، بودند. مثلا زینب خانم که امروز اومد و رفت و یه عالمه قبلش هی فس فس می‌کرد که مریض شدم و سرما خوردم و نمی‌تونستم بیام و ال و بل، یکی از همون افرادی هست که معلوم بود زورکی اومد و رفت. این دسته از افراد نیان هم ما راحت‌تریم، هم خودشون.

   دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، 17:58  توسط شبگرد 

1101

تا کارم رو عاشقانه دوست نداشته باشم انجامش نمی‌دم. طراحی استیکر هم یکی از کارهاییه که همیشه دوست داشتم تجربه‌ش کنم و خوشبختانه دارم انجام می‌دم. واقعا لحظات طراحی برام لذت‌بخشه و زمانی که مشغولم انگار تو یه عالم دیگه‌م و هیچ مشکلی تو زندگی‌م وجود نداره.

   یکشنبه ۷ دی ۱۴۰۴، 17:59  توسط شبگرد 

1100

   یکشنبه ۷ دی ۱۴۰۴، 10:36  توسط شبگرد 

1099

با وجود اینکه روزهای خیلی سختی رو می‌گذرونم ولی سعی می‌کنم تسلیم نشم و هر وقت فرصت کمی به دست می‌آرم طراحی می‌کنم و می‌فرستم. تو همین چند روز گذشته بیست طرح فرستادم و با وجود اینکه این هفته سرم فوق‌العاده زیاد شلوغه ولی می‌خوام بیست طرح دیگه بکشم و بفرستم.

متأسفانه بعد از بازگشت مامان از بیمارستان مشکلات دیگه‌ای براش پیش اومد و سیستم عصبی بدنش دچار مشکل شد و الان نمی‌تونه به راحتی حرکت کنه. قراره امروز بعد از ظهر به خاطر همین مسئله پیش دکتر متخصص بریم و ببینیم چه باید کنیم.

اما همه کارها قر و قاطی شده. کارهای خونه، مزرعه، مامان، خودم و مشکلاتی که اعضای خانواده دارند. این جور وقت‌ها فقط باید صبور بود و توکل کرد.

   شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، 11:7  توسط شبگرد 

1098

چقدر بده که آدم روابط اجتماعی‌ش ضعیف باشه و بلد نباشه با چهار نفر معاشرت کنه.

   جمعه ۵ دی ۱۴۰۴، 11:45  توسط شبگرد 

1097

اژدهای کوچولوی من در قالب کارت استیکر هم موجوده و خوشبختانه کم‌کم مردم دارند ازش استقبال می‌کنند. از طراحی خود اژدها بیشتر از دو سال می‌گذره. دلم برای طراحی با قلم نوری خیلی تنگ شده.

   پنجشنبه ۴ دی ۱۴۰۴، 19:8  توسط شبگرد 

1096

مستند ترانه رو تازه دیدم. فوق‌العاده بود.

پ.ن: گفتگو با پگاه آهنگرانی درباره این مستند

   پنجشنبه ۴ دی ۱۴۰۴، 7:47  توسط شبگرد 

1095

دیروز حدودای ساعت هشت و نیم به مزرعه رسیدم. هوا سرد بود و تصمیم داشتم با شاخه‌های به جا مونده آتیش درست کنم و مدام سعی می‌کردم تو ذهنم یه طوری برنامه‌ریزی کنم که بتونم قبل از ظهر به خونه برم. ولی وقتی به ورودی رسیدم متوجه شدم چند شاخه این طرف و اون طرف افتاده و فهمیدم باز مجتبی و شاید هم پدر نفهمش یواشکی وارد شدند. خیلی ناراحت شدم. اول می‌خواستم تلافی کنم چون متوجه شدم این دومین بار بوده و تا صبح امروز هم به شدت روی تلافی کردن پافشاری می‌کردم ولی الان منصرف شدم و منتظرم ببینم برای بار سوم تکرار می‌کنه یا نه. اون وقت دیه معطل نمی‌کنم.

در هر صورت اونقدر کارهام عقب افتاده بود که تا ساعت دو و نیم بعد از ظهر مزرعه موندم و باز کارهام رو نتونستم تموم کنم. بدون آب و غذا داشتم تلف می‌شدم ولی هم از لج اون عوضیا و هم به خاطر عقب موندنم سعی می‌کردم بیشتر و بیشتر بمونم تا اینکه خاله زلیخا تماس گرفت و ازم پرسید مامان رو دارند ترخیص می‌کنند؟ گفتم نه و احتمالا سه چهار روز دیگه باید بمونه. یعنی بهم این طور گفته بودند ولی به محض اینکه قطع کردم ملی زنگ زد و گفت مامان رو می‌خوان ترخیص کنند و لازم نیست بیام و خونه بمونم. بلافاصله با خاله تماس گرفتم و قضیه رو گفتم. بعد هم همه چیز رو ول کردم و برگشتم خونه. به پرنده‌ها غذا دادم. کمی از اولویه‌ای که یکی دو روز پیش درست کرده بودم خوردم و همین طور سوپ. بعد حمام رفتم و ترگل و ورگل اومدم بیرون. به شدت بی‌قرار بودم. یه ساعت تو حیاط قدم زدم تا مامان بیاد و بعد خسته شدم و برگشتم بالا. تا اینکه خاله و شوهر خاله آمدند. ظاهرا اونها از طریق خاله سلیمه خبردار شده بودند و بهم زنگ زده بودند. بعد اومدند بالا و مشغول پذیرایی بودم که فرشیده و هدا و مامان هم اومدند. من و خاله دو طرف مامان رو گرفتیم و شوهرخاله هم طرف خاله بود و داشت کمک می‌کرد. اونقدر از دیدنش خوشحال شده بودم که حد نداشت. واقعا جاش خالی بود. بعد از رفتن خاله اینا ملی و بچه‌هاش اومدند. راجع به داروها و غذاهایی که باید بخوره توضیح داد و همراه هدا رفت. هدا می‌گفت عمه فوزی می‌گفت شاید فردا و به احتمال زیاد پس‌فردا می‌آد. الان که دارم این مطالب رو می‌نویسم هنوز نیومده، پس حدس می‌زنم فردا بیاد. بعد از اینکه همه رفتند به مامان گفتم می‌خواد کنارش بخوابم. گفت نه لازم نیست نگران باشم و برم به اتاقم. از اونجایی که می‌تونست راه بره و غذا خوردن رو هم شروع کرده بود تا اندازه‌ای خیالم راحت بود و برای همین به اتاقم رفتم. اما کاش نمی‌رفتم...

خوشبختانه دیشب خواب سبکی داشتم و چند بار بیدار شده بودم و به مامان سر زدم. ولی ساعت حدود ۴ بود که تو عالم خواب و بیداری معین بیدارم کرد و گفت مامان حالش به هم خورده. ظاهرا می‌خواست به سرویس بهداشتی بره که ضعف کرد و تعادلش رو از دست داد. سعی کردم آرومش کنم و مدام بهش می‌گفتم نگران چیزی نباشه. ولی خودش خیلی ناراحت بود. تقریبا یک ساعت طول کشید تا به رختخواب بیرمش. و بعد خوابید. بی‌معطلی براش آبگوشت درست کردم تا برای صبحانه و ناهار و شام بخوریم. هم مامان و هم خودمون. مجبور شدم داروی صبحش رو با تأخیر بدم. تقریبا ساعت ده صبح بود که خاله شهربانو و عروسش، خانم بهزاد، اومدند و همون موقع داروهای مامان رو دادم. خاله کمی از این طرف و اون طرف گفت و بالاخره صحبت به ماجرای حرمت و حسن و پسرش کشیده شد. ظاهرا حامد ۸۰ الی ۱۰۰ میلیارد بدهی بالا آورد!! و تقریبا کل پول به خاطر نزوله! یعنی خدا بهشون رحم کنه! آخه چرا نزول گرفت؟ مگه کم درآمد داشتید؟

بعد از رفتن خاله اینا به اتاقم اومدم و متوجه شدم گزارش پاییزه رو برامون فرستادند. کمتر از مقداری بود که پیش بینی کرده بودم اما نسبت به تابستون دستمزدم سه برابر شده بود که رشد خیلی خوبیه. سعی می‌کنم تا پایان سال این رقم رو سه یا پنج برابر کنم. تازه گزارش رو دریافت کرده بودم که زنگ موبایلم به صدا در اومد و بسته پستی‌ام رسید. همون بذرهایی که دو سه روز پیش خریده بودم! خیلی زود اومد. بی‌صبرانه منتظر بهارم تا بذرهام رو بکارم.

   چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، 14:59  توسط شبگرد 

1094

مامان برگشت. اونقدر خوشحالم که حد نداره. اگه امشب یا فردا صبح فرصت کردم در این باره بیشتر می‌نویسم.

   سه شنبه ۲ دی ۱۴۰۴، 18:27  توسط شبگرد 

1093

در مهربانی مامان همین بس که با اون حالش از بیمارستان تماس می‌گیره و با وجود ضعف شدید ازم می‌پرسه برای ناهار فردا می‌خوام چه کار کنم تا برادرم گرسنه نمونه.

   دوشنبه ۱ دی ۱۴۰۴، 19:42  توسط شبگرد 

1092

تو گروه طراح‌ها یکی یادآوری کرد ولنتاین تو راهه! بین طرح‌هام گشتم و این طرح رو پیدا کردم. اگه دوست داشتید می‌تونید از اینجا تهیه‌ش کنید.

   دوشنبه ۱ دی ۱۴۰۴، 18:3  توسط شبگرد 

1091

می‌گن از محبت خارها گل می‌شوند!

بعید می‌دونم! والله به بعضیا هر چقدر هم محبت کنی انگار خارهاشون بیشتر و بیشتر می‌شه.

   دوشنبه ۱ دی ۱۴۰۴، 17:58  توسط شبگرد 

1090

   دوشنبه ۱ دی ۱۴۰۴، 17:57  توسط شبگرد 

مطالب قدیمی‌تر