1095
دیروز حدودای ساعت هشت و نیم به مزرعه رسیدم. هوا سرد بود و تصمیم داشتم با شاخههای به جا مونده آتیش درست کنم و مدام سعی میکردم تو ذهنم یه طوری برنامهریزی کنم که بتونم قبل از ظهر به خونه برم. ولی وقتی به ورودی رسیدم متوجه شدم چند شاخه این طرف و اون طرف افتاده و فهمیدم باز مجتبی و شاید هم پدر نفهمش یواشکی وارد شدند. خیلی ناراحت شدم. اول میخواستم تلافی کنم چون متوجه شدم این دومین بار بوده و تا صبح امروز هم به شدت روی تلافی کردن پافشاری میکردم ولی الان منصرف شدم و منتظرم ببینم برای بار سوم تکرار میکنه یا نه. اون وقت دیه معطل نمیکنم.
در هر صورت اونقدر کارهام عقب افتاده بود که تا ساعت دو و نیم بعد از ظهر مزرعه موندم و باز کارهام رو نتونستم تموم کنم. بدون آب و غذا داشتم تلف میشدم ولی هم از لج اون عوضیا و هم به خاطر عقب موندنم سعی میکردم بیشتر و بیشتر بمونم تا اینکه خاله زلیخا تماس گرفت و ازم پرسید مامان رو دارند ترخیص میکنند؟ گفتم نه و احتمالا سه چهار روز دیگه باید بمونه. یعنی بهم این طور گفته بودند ولی به محض اینکه قطع کردم ملی زنگ زد و گفت مامان رو میخوان ترخیص کنند و لازم نیست بیام و خونه بمونم. بلافاصله با خاله تماس گرفتم و قضیه رو گفتم. بعد هم همه چیز رو ول کردم و برگشتم خونه. به پرندهها غذا دادم. کمی از اولویهای که یکی دو روز پیش درست کرده بودم خوردم و همین طور سوپ. بعد حمام رفتم و ترگل و ورگل اومدم بیرون. به شدت بیقرار بودم. یه ساعت تو حیاط قدم زدم تا مامان بیاد و بعد خسته شدم و برگشتم بالا. تا اینکه خاله و شوهر خاله آمدند. ظاهرا اونها از طریق خاله سلیمه خبردار شده بودند و بهم زنگ زده بودند. بعد اومدند بالا و مشغول پذیرایی بودم که فرشیده و هدا و مامان هم اومدند. من و خاله دو طرف مامان رو گرفتیم و شوهرخاله هم طرف خاله بود و داشت کمک میکرد. اونقدر از دیدنش خوشحال شده بودم که حد نداشت. واقعا جاش خالی بود. بعد از رفتن خاله اینا ملی و بچههاش اومدند. راجع به داروها و غذاهایی که باید بخوره توضیح داد و همراه هدا رفت. هدا میگفت عمه فوزی میگفت شاید فردا و به احتمال زیاد پسفردا میآد. الان که دارم این مطالب رو مینویسم هنوز نیومده، پس حدس میزنم فردا بیاد. بعد از اینکه همه رفتند به مامان گفتم میخواد کنارش بخوابم. گفت نه لازم نیست نگران باشم و برم به اتاقم. از اونجایی که میتونست راه بره و غذا خوردن رو هم شروع کرده بود تا اندازهای خیالم راحت بود و برای همین به اتاقم رفتم. اما کاش نمیرفتم...
خوشبختانه دیشب خواب سبکی داشتم و چند بار بیدار شده بودم و به مامان سر زدم. ولی ساعت حدود ۴ بود که تو عالم خواب و بیداری معین بیدارم کرد و گفت مامان حالش به هم خورده. ظاهرا میخواست به سرویس بهداشتی بره که ضعف کرد و تعادلش رو از دست داد. سعی کردم آرومش کنم و مدام بهش میگفتم نگران چیزی نباشه. ولی خودش خیلی ناراحت بود. تقریبا یک ساعت طول کشید تا به رختخواب بیرمش. و بعد خوابید. بیمعطلی براش آبگوشت درست کردم تا برای صبحانه و ناهار و شام بخوریم. هم مامان و هم خودمون. مجبور شدم داروی صبحش رو با تأخیر بدم. تقریبا ساعت ده صبح بود که خاله شهربانو و عروسش، خانم بهزاد، اومدند و همون موقع داروهای مامان رو دادم. خاله کمی از این طرف و اون طرف گفت و بالاخره صحبت به ماجرای حرمت و حسن و پسرش کشیده شد. ظاهرا حامد ۸۰ الی ۱۰۰ میلیارد بدهی بالا آورد!! و تقریبا کل پول به خاطر نزوله! یعنی خدا بهشون رحم کنه! آخه چرا نزول گرفت؟ مگه کم درآمد داشتید؟
بعد از رفتن خاله اینا به اتاقم اومدم و متوجه شدم گزارش پاییزه رو برامون فرستادند. کمتر از مقداری بود که پیش بینی کرده بودم اما نسبت به تابستون دستمزدم سه برابر شده بود که رشد خیلی خوبیه. سعی میکنم تا پایان سال این رقم رو سه یا پنج برابر کنم. تازه گزارش رو دریافت کرده بودم که زنگ موبایلم به صدا در اومد و بسته پستیام رسید. همون بذرهایی که دو سه روز پیش خریده بودم! خیلی زود اومد. بیصبرانه منتظر بهارم تا بذرهام رو بکارم.