صبح قبل از صبحانه، حدود یک یا یک ساعت و نیم، روی سه طرح کار کردم که با حال و هوای این روزهامونه. بلافاصله از هر کدوم شش ورژن دیگه ساختم و بنابراین روی هم رفته ۱۸ طرح شدند. از طرحها خوشم اومد ولی باید میرفتم به بعضی از کارهای خونه میرسیدم و بعد باید میرفتم مزرعه. خوشبختانه بعد از برگشت مامان از بیمارستان هدا اینجاست و تو خیلی از کارها کمک میکنه. برای همین کمابیش وقت برای طراحی دارم. الان هفده طرح منتشر نشده از من دستشونه و با این ۱۸ طرح (که البته هنوز نفرستادم) میشه ۳۵ طرح جدید. ببینم میتونم تا آخر هفته باز طراحی کنم یا نه. آمادهسازی طرحها رو هم دقایقی قبل انجام دادم. هر چند چند تایی مونده چون لپتاپم فس فس کردن رو شروع کرد. قصد داشتم امشب همه رو بفرستم. مهم نیست. میگذارم واسه فردا.
الان هم دقایقی میشه که زنعمو و پروین خانم همراه یه خانم جوانی که نمیشناسم اومدن دیدن مامان. اوایل که مامان بیمارستان بود به زنعمو گفتم به کسی نگه چون واقعا سرمون شلوغ بود و وضعیت جسمی مامان هم وخیم شده بود. اما الان که رو به بهبودیه بهتره این دید و بازدیدها باشه تا هم معاشرت کنه و روحیهش عوض شه. گرچه هنوز بسیاری از کارها رو نمیتونه به راحتی انجام بده و حتی راه رفتن براش سخته. تقریبا هر روز پاهاش رو با روغن ماساژ میدم.
دلم شکست. و این دلشکستگی به این زودیها درست نمیشه. چون با دروغ آبروی من رو میخواست ببره، ولی با وجود اینکه واقعیتهای زیادی راجع بهش میدونستم چیزی نگفتم تا آبروش توی جمع نره. خدا جای حق نشسته. به خودش واگذار میکنم.