1128
دلم برای نبودن تنگ شده. برای یه جای دور تو یه خونه دنج و گرم و نرم، با یه عالم کتاب. یه جا که فقط بخونم و بنویسم. فارغ از دنیا و آدمها، بنشینم کنار شومینه و به سوختن هیزمها زل بزنم و غرق در خیال شم... اما نمیتونم. بیماری مامان یه طرف، مسئولیتهایی که روز به روز بیشتر میشن یه طرف، وضعیت مملکت یه طرف، بیثباتی و شرایط بد اقتصادی یه طرف، تنهایی رو به بینهایتم هم طرف دیگه. خلاصه که از هر طرف تحت فشارم و جایی برای رویاپردازی نمیمونه.