0446
همیشه وقتی به پایان سال نزدیک میشم حس دو گانهای بهم دست میده. از یه طرف حال آسودهای دارم و به خودم میگم بعد از تمام بالا و پایینها و شرایط سخت و آسونی که داشتم تونستم یه سال رو پشت سر بگذارم و به فلان چیزها رسیدم یا تجربههای بیشتری کسب کردم؛ و از طرف دیگه، حسرت یا در واقع یه جور اندوه در خودم حس میکنم، چون یه سال دیگه رو هم پشت سر گذاشتم و این یعنی فرصتهای پیش روم داره کمتر و کمتر میشه و زمانی میرسه که دیگه مطلقا فرصتی برای کارهایی که دوست داشتم انجام بدم نمیمونه. واسه همینه که روز به روز محتاطتر میشم و البته سختگیرتر. دیگه دلم نمیخواد (نمیتونم) با هر کسی معاشرت کنم یا وارد رابطه عاطفی بشم. دوست دارم برای رشد خودم بیشتر وقت بگذارم. به خصوص مسئله کار و درآمد و پیشرفت در حرفهم برام اهمیت زیادی پیدا کرده. دلم نمیخواد طرحهای امسالم با چهار سال پیش یکسان باشه. پیشرفتم رو میخوام ببینم. میخوام ببینم چه تأثیری بر زندگیم میگذاره. یا بر زندگی دیگران. خنثی بودن رو دوست ندارم. آدم خنثی، از نظر کاری، مثل یه آدم مرده است. اگه قرار بود به یکنواختی رضایت بدم میرفتم کارمند فلان شرکت یا اداره میشدم و به حداقلها رضایت میدادم. اما من این مسیر رو انتخاب کردم چون دوست داشتم هر روز و هر لحظه در حال رشد و یادگیری باشم. دوست داشتم خلاقیتم رو حفظ کنم. یه جورایی برای رسیدن به این آزادی زحمت کشیدم. باید قدرش رو بدونم.