0330
دیشب بعد از اینکه زنعمو رفت همگی خوابیدیم. ساعت حدودا یه ربع به دوازده بود که مامان فریاد کشید و با وحشت از خواب بیدار شدم. ترسیده و نگران رفتم کنارش و متوجه شدم توی خواب فشارش بالا رفت و با حال خیلی بدی از خواب بیدار شد. حالا هر چقدر اصرار میکردم با هم بریم درمانگاه یا بیمارستان قبول نمیکرد و میگفت نمیتونه قدم از قدم برداره. ازم خواست براش خیار یا آب بیارم چون اینها فشار بالا رو پایین میآره. حدود یک ساعت و نیم، یعنی از یک شب گذشت، که دیدم بیفایده است و فشارش از بیست به هجده رسید و دوباره بالا رفت. برای زنعمو زنگ زدم و خوشبختانه بیدار بود. قضیه رو گفتم و اون و عمو اومدند و با هم رفتیم بیمارستان. اونقدر عجله کردیم که اصلا یادم رفت معین رو بیدار کنم و بهش بگم تنهاست. به هر حال اونجا هم فشارش رو گرفتند و دیدیم فشارش به شونزده رسید. دکتر میگفت چیزی نیست و تا صبح بعد از چند بار ادرار کردن فشارش پایین میآد و اگر احیانا پایین نیومد باید آمپول بزنه. رفتیم اون آمپول رو تهیه کردیم و همگی به خونه برگشتیم.
زنعمو و عمو ما رو پیاده کردند و خودشون رفتند. من و مامان هم رفتیم تو اتاق نشیمن. من پتوهام رو آوردم تا همون جا نزدیکش باشم و حواسم بهش باشه. تا دو سه ساعت هیچ کدوم نخوابیدیم. و کمکم چشمهامون سنگین شد. متأسفانه مامان اصلا نتونست دراز بکشه و تو این مدت نشسته چشمهاش رو میبست و چرت میزد چون به محض اینکه دراز میکشید سرگیجه شدیدی بهش دست میداد و میگفت مثل این میمونه که کل دنیا داره دور سرش میچرخه یا اینکه تو یه گرداب افتاده و نمیتونه بیرون بیاد. حدود ساعت چهار چهار و نیم بود که یه خرده حالش بهتر شد و تونست دراز بکشه، ولی بالش روی بالش گذاشتم تا بیش از حد سرش پایین نیاد.
ساعت هفت که شد بلند شدم و صبحانه رو آماده کردم و یه خرده دور و بر مامان رو مرتب کردم چون دیشب خیلی شلوغ پلوغ شده بود و مدام این وسیله و اون وسیله رو میآوردم. امروز سر کار نرفتم و مشغول رسیدگی به این امور هستم. راستی امروز قرار بود خدامراد به اداره برق بره و کار کابل رو درست کنه که نتونستم خودم رو برسونم و معلوم نیست کار به کجا رسید.
پ.ن: چرا کادر درمانی این طوریه؟ چرا زورشون میآد به بیمارها درست رسیدگی کنند؟ انگار طلبکارند! واقعیت اینه که دکترهای این مملکت بیشتر کاسب هستند و دنبال پول. کم پیش میآد دکتری به جان بیمار واقعا اهمیت بده و برای مداوا تلاش کنه.