آکستر

0321

بچه‌دار شدن از اون چیزاست که تو مخم نمی‌ره. خیلی ترسناکه. یه آدم دیگه‌ای رو به خاطر خودخواهی‌های خودمون به دنیا بیاریم... که چی بشه؟ مگه من چه گلی به سر پدر و مادرم زدم که بچه‌ی من بخواد به سرم بزنه؟

شاید این حس موقت باشه و فعلا به کمی تنهایی احتیاج دارم تا ذهنم آروم شه، ولی بعید می‌دونم بتونم با این قضیه به راحتی کنار بیام. از طرف دیگه، به خودم می‌گم: «زمان پیری می‌خوای چه کار کنی؟» منظورم این نیست که اگر روزی روزگاری بچه‌دار شدم، بچه‌هام قراره بهم بچسبند و نرن سراغ زندگی خودشون. به هر حال آدمی که خانواده‌ی خودش رو داره، با کسی که هیچ کس رو نداره فرق می‌کنه. شاید اصلا بچه‌دار شدن به همین علت باشه: برای فرار از تنهایی.

قبول دارم آدم‌ها، با بچه یا بی بچه، تنهان. ولی وقتی زندگی آدم به صورتی پیش بره که هیچ کس کنارت نباشه و همه‌ی امور زندگی‌ت رو باید به تنهایی پیش ببری احتمالا تنهاتر از بقیه آدم‌ها هستی. تازه، همه‌ی اینها در حالتی هست که بچه‌های خوب و باتریبتی داشته باشی. اگر بچه‌ی آدم بی‌ادب و مزخرف از آب در بیاد چی؟ بعد به خودم می‌گم اصلا چطور می‌تونم بچه‌م رو تربیت کنم!؟ چقدر مسئولیت بزرگ و خطرناکیه! و اینجاست که باز می‌رسم سر نقطه اول... بچه به دنیا بیاریم که چی بشه؟ خیلی ترسناکه.

   شنبه ۸ دی ۱۴۰۳، 15:19  توسط شبگرد  |