0154
دیروز مراسم سالگرد زنعموی بابا بود. من رو هم دعوت کرده بودند اما به دلایلی نرفتم. بعد از مراسم عمه فوزی و عمه سوزی اومدند خونهمون و با هم چای و شیرینی خوردیم. بعد از مدتی عمه سوزی رفت و هر چقدر اصرار کردیم نموند. ظاهرا پسرش اومده بود و میخواستند امروز و فردا برگردند تهران. بعد من رفتم شام رو آماده کنم. یه کم جگر خریده بودیم تا برای شب کباب کنیم. بعد از صرف شام زن عمو اومد و مدتی بعد عمو هم اومد. اما بحثی به وجود اومد که بد نیست تعریف کنم:
وقتی جمعمون جمع شد از هر دری حرف زدیم تا اینکه برادرم هم پیشمون اومد. قبل از هر چیز بگم داداشم یه خرده مشکل اعصاب داره و ترجیح میده بیشتر توی اتاقش باشه تا تو جمع، چون حتی مسائل جزیی هم ممکنه عصبیش کنه و تو خودش بریزه. وقتی اومد رفت کنار مادرم روی زمین نشست و به صورتی نشست که یک پا خم شده روی زمین بود و پای دیگه هم خم شده اما رو به بالا (امیدوارم تونسته باشم وضعیت نشستنش رو به خوبی نشون بدم). بعد صحبتهای عموم به اونجا کشیده شد که بچههای فلان شخص وقتی بچه بودند خیلی مؤدبانه مینشستند و کنار مهمونا این طوری و اون طوری (دقیقا به همون صورتی که داداشم نشسته بود) نمینشستند و الان آدمهای بیخودی از آب در اومدند. البته به برادرم اشاره مستقیم نکرد اما اومد عملا نشون داد. من بلافاصله به چهره برادرم نگاه کردم و دیدم ناراحت و معذب شده و راستش نحوه نشستنش هم هیچ ایرادی نداشت و اگر هم ایرادی داشت عموم حق نداشت چنین حرفی رو اونجا بزنه. خیلی ناراحت شدم و در صدد جبران در اومدم. گفتم: «شما مگه از جیک و پیک زندگی مردم خبر دارید؟ شما مگه میدونید تو زندگیشون بهشون چی گذشت؟ چرا اینقدر راحت دیگران رو قضاوت میکنید؟ شاید در دوران کودکی اتفاقهای بدی براشون افتاد که حالا نمیتونند به درستی تصمیم بگیرند و به قول شما تبدیل به آدمهای بیخودی شدند!»
عموم که دید دارم تلافی میکنم جواب داد: «به هر حال هر آدمی دارای عقل و شعوره و میتونه برای زندگی خودش تصمیم بگیره!» و بعد به صورت غیرمستقیم به وقایع دو ماه پیش اشاره کرد و هفت تیر رو سمت من گرفت.
من هم وقتی دیدم جنگ شروع شده کم نگذاشتم و ادامه دادم: «اصلا با حرفاتون موافق نیستم و ما هم در جایگاهی نیستیم که دیگران رو قضاوت کنیم و مثلا بگیم چرا فلان شخص به هیچ جا تو زندگیش نرسید یا اساسا اگر شخصی به ظاهر موفقه پس یعنی تو زندگی خصوصیش هیچ مشکلی نداره! این حرفها نشاندهنده ظاهربینیه! معلومه که همهی مردم ظاهر قضیه رو حفظ میکنند و اسرار زندگیشون رو جایی جار نمیزنند. من آدمهای زیادی رو میشناسم که به ظاهر خوشبخت هستند اما وقتی وارد زندگیشون میشین بوی تعفن شما رو خفه میکنه.» و چند مثال از کسانی که میشناختم گفتم و البته اسمی ازشون نبردم چون میدونستم شناخته میشن. به نظرم حق داشتم و حق عموم بود که جلوش بایستم و بهش اجازه ندم برادرم یا من رو خرد کنه. ضمن اینکه میدونه و اطلاع داره شرایط روانی برادرم چطوره و اون وقت با حرفها و ایرادهای بیخودش باعث انزوای بیشترش داره میشه.
اما این حرفهایی که زدم از روی لجبازی هم نبود و واقعا هم چنین اعتقادی دارم و فکر میکنم دوران کودکی آدمها یا دوران نوجوانی خیلی تو شکلگیری شخصیت کنونی یا آینده ما مؤثره. و جالب اینجاست که خود عموم مردی هست که دو سه بار کاملا ورشکسته شد و اگر پدربزرگم نبود و بهش کمک مالی نمیکرد الان آواره کوچه و خیابون بود. خب، دیگه چنین شخصی که نباید از بقیه ایراد بگیره. اگر خود عموی من بلد بود بر شکستهاش غلبه کنه، اگر بلد بود بر افسردگیها و بیماریهای روانیش غلبه کنه، اگر اصلا بلد بود از ناکامیهاش درس بگیره که نباید چنین موقعیتی میداشت! الان باید وضعیت درخشانی میداشت و از هر نظر وضعش عالی میبود که نیست!
بعد از اینکه بحثهامون فروکش کرد به وضوح متوجه شدم عموم ناراحت شده. وقتی عمو و زنعمو رفتند به عمه فوزی گفتم به نظرتون حرفهای عمو درست بود؟ یعنی آدم تو این سن و سال باید اینقدر ظاهربین باشه؟ و اشاره کردم که احتمالا عمو از حرفهام ناراحت شده. عمه گفت نه، این بحثها پیش میآد و مسئلهای نیست.