آکستر

0116

واقعیت اینه که تو کار دنیا موندم. همیشه تو آخرین لحظه یه اتفاقی می‌افته که باعث می‌شه صد و هشتاد درجه تغییر مسیر بدم یا اگه تغییر مسیر نمی‌دم بدجور تو لاک خودم فرو می‌رم. حالا قضیه چیه؟ دیروز خاله ز و شوهرش اومده بودند خونه‌مون و می‌گفتند تو محله‌شون می‌خواستند یکی رو دفن کنند و ظاهرا این خانم رو تو قبر یکی از نزدیکانش می‌خواستند دفن کنند. یعنی قرار بود دقیقا توی همون قبر اول دفن کنند و دو طبقه و اینا قرار نبود باشه. وقتی داشتند قبر رو می‌کندیدند به جسد اولیه رسیدند، جسدی که حدود چهل سال پیش دفنش کرده بودند و قاعدتا باید پوسیده می‌بود، اما نبود!!!! طبق گفته شاهدان عینی که تعدادشون یکی دو نفر هم نبود کفن اون شخص مثل روز اول تازه و سالم بود و هیچ اثری از پوسیدگی و خرابی درش نبود. کسی هم کفن رو کنار نزد تا خود جسد رو ببینند چون ظاهرا اگر این کار رو می‌کردند دوباره باید مراسم دفن رو واسه اون شخص به جا می‌آوردند. به هر حال دوباره روی جسد اول رو پوشوندند و جسد دوم رو روی این قبر دفن کردند.

وقتی خاله‌م این موضوع رو تعریف کرد بهش گفتم اون شخص، یعنی جسد اول، رو می‌شناختند یا نه، و کلا چه جور آدمی بود. خاله‌م گفت آره، می‌شناختنش و مرد ساده و بی‌آزاری بود و ظاهرا کشاورز هم بود. به هر حال اون شخص و ایل و تبارش رو می‌شناختند و می‌گفتند در صحت ماجرا تردیدی نیست.

   یکشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۳، 18:53  توسط شبگرد  |